گل پسر من علي گل پسر من علي ، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 15 روز سن داره
محمد سبحان گلممحمد سبحان گلم، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 15 روز سن داره
مجتبی جانممجتبی جانم، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 15 روز سن داره

♥♥♥خود عشق♥♥♥

علت فوت عموي علي

از ابراز همدردي شما دوستاي گلم خيلي ممنونم . خيلي از دوستان علت مرگ عموي علي را پرسيدن . عموي علي با مادرشون رفته بودند چند روزي تهران كنار  عمه علي . عمو احساس خفگي و درد قلبش مي كنه و فكر ميكنه به خاطر آلودگي هواي تهران هست براي همين به سوي همدان حركت مي كنه كه بره . وقتي ميرسه به مامانش زنگ ميزنه و ميگه كه رسيده . ساعت يك شب دوباره قلبش درد ميگيره و چون كسي تو خونه نبوده ميره  خونه داييش تا در خونه را ميزنه ... ديگه تو بغل دايي فوت ميكنه ... براي شادي روحش صلوات ...
10 مرداد 1392

شب بيست و سوم رمضان به روايت تصوير

سال گذشته مثل امشب بابا مرتضي با عمو احمد رفتند اهداي خون . اما امسال همسري نيست .جاش خيلي خاليهههههههه فامه زهراي عزيزم كه قرآن رو سرش گذاشته علي روي پاي عمو علي نشسته و يه قرآن روي سر هر دوتاشونه ...
10 مرداد 1392

علي خونه دايي

اين روزا چون باباي علي نيست سعي ميكنم حرفشو گوش بدهم . علي عاشق زن داييش هست . تو اين روزا ميترسم رانندگي كنم ( خيلي استرس دارم )براي همين داداش مصطفي من و علي را ميرسونه و ظهر هم مياد دنبالمون . ظهر ديگه وقتي داييشو مي بينه ميگه من ميام خونتون ... من هم اجازش ميدم بره . ديشب همگي خونه مادربزرگ بوديم .به ميتراخانم گفتم علي كه شما را اذيت نمي كند . گفتند نه روي اپن آشپزخونه ميشينه و با هم صحبت ميكنيم و من هم كارامو ميكنم . ميترا خانوم گفتند داشتم مرغ ها رو بسته بندي مي كردم تا بزارم فريزر . علي گردن مرغ راكه ديد با تعجب گفت : زن دايي مگه مرغ هم دم داره . ؟ ميگه اينقدر خنديم كه نگو . بعد بهش گفتم علي جان اين گردنشه . علي گفت پس سرش كو مرغ كه...
7 مرداد 1392

خاله يسناي عزيزم ممنونم

خاله يسنا عكس خواهر زاده هاي گلشونو برامون فرستادن . قابل توجه خاله فاطمه نظر يادتون نره . وبلاگ علي جون با عكساي شما عزيزان خيلي رونق گرفته ، قربونتون برم  يزدان عزيزم آقا ابوالفضل يسناي عزيزم فيلسوف كوچك لالاكرده انشاالله  صحيح و سالم كنار پدر و مادر عزيز و خاله مهربانشون  و در همه امور زندگي موفق باشن و خدا حفظشون كنه .   ...
6 مرداد 1392

خروس

امروز صبح خونه مادربزرگ با صداي خروس بيدار شديم . علي هم از خروس ميترسيد چون خيلي بزرگ بود و به آدم مي پريد . ولي از پشت پرده بهشون نگاه ميكرد . دايي مصطفي ساعت 9 اومد دنبال ما . منو آورد محل كارم پياده كرد و علي را هم برد مهد كودك .ممنون داداشي ...
6 مرداد 1392

شب نوزدهم ماه رمضان

بابا مرتضي و خاله فاطمه و شوهر خاله و مامانم و خاله زهرا بعد نماز ظهر حركت كردند به سوي تهران . و از اونجا به سوي همدان ... من با علي مونديم .ظهر علي بادايي رفت خونشون . من هم رفتم خونه مادر بزرگ قرار بود ديشب همگي افطاري خونه مادر بزرگ باشيم كه ... بعد افطاري با داداش مصطفي و خانومشون رفتيم مراسم احيا . پارك بوستان سرو. معصومه با عسل و خانوم احمد هم بودند عسل ناز علي بافاطمه زهرا شيرين زبون علي طفلي رو خفه كردي ديشب فقط همين قدر بوديم ... نه بابا بود نه خاله فاطمه و نه ماماني .... خدا نگهدارشون و حضرت علي پشت وپناهشون باشه بعد مراسم رفتيم خونه مادربزرگ بخوابيم . وقت خواب ، علي بي قراري براي باباش ميكرد ....
6 مرداد 1392

خدايا ...

دوستاي گلم اگه ناراحت نمي شين ادامه مطلب را بخونيد والا از خيرش بگذرين . اناالله و انا اليه راجعون امروز صبح ساعت 5 به گوشي بابا مرتضي همش زنگ ميزدن . باباي علي هم خواب بود جواب نمي داد به گوشي من تماس گرفتن از خواب بيدار شدم . شماره تهران خونه عمه علي افتاده بود . حسن آقا شوهر عمه مرضيه مي گفت رضا عموي علي فوت شده . خيلي ناراحت شدم .به من سپردم كه به مرتضي بگم . من هم طاقت نداشتم ناراحتي همسري را ببينم . صبر كردم تا ساعت 7 شد . رفتم دنبال خاله طيبه كه خاله بهش بگه . خاله را آوردم خونه و بعدش احمد پسرخاله من كه همسايه ما هست را صدا زدم . مرتضي را از خواب بيدار كردم وبه خواهر شوهرم زنگ زدم كه به مرتضي بگه . وقتي گفت ، خاله و احمد آمدند...
5 مرداد 1392

ميلاد امام حسن مجتبي

ديشب بعد افطار رفتيم خونه ماماني .  مامان گفتند : پارك جاي خونشون به مناسبت تولد امام حسن جشنه . ما هم از خدا خواسته ، دوچرخه علي را برداشتيم و جاتون خالي رفتيم جشن . علي آقا اولش رفتن سرسره وتاب و الاكلنگ بازي . بعد كه صداي جشنو شنيد با هم رفتيم محوطه پارك براي جشن . منو  مامانم رفتيم قسمت خانوما نشستيم . علي آقا هم مثل آقاها رفت سمت آقايون نشست و به پرده ويدئو پروژكتور نگاه ميكرد. بعدمدتي با شيريني و شربت پذيرايي كردند . به علي مثل اينكه شربت تعارف نكردند . گريه كنون از بين جمع بلند شد و به سمت من آمد و ميگفت مامان به من شربت ندادند . مردم داشتند به علي نگاه ميكردند يه كم خجالت كشيدم اما بعدش گفتم بچه هستش ديگه ...رفتم سمت آق...
2 مرداد 1392